سلنا

حس مادر بودن

مادر بودن مادر بودن حس عجیبیه . دیگه اصلا اون آدم قدیمی نیستی . همیشه اولویت با فرزندته . همیشه مصلحت و راحتی اونو در نظر میگیری و تمام مصلحت و ترجیهات خودتو فراموش میکنی و تازه اصلا هم ناراحت نمی شی. ناراحت نمی شی که نمیتونی کلاس ورزش و نقاشی بری ناراحت نمی شی که دوساله دوچرخه ات رو سوار نشدی ناراحت نمی شی که از همه هم کلاسی هات عقب افتادی ناراحت نمی شی که سر کار به خاطر مرخصی هات و زود خونه رفتنهات کارمند خوب قبلی نیستی ناراحت نمیشی چون مادر بودن از همه چی بالا تره   ...
20 اسفند 1393

ده ماهگیت مبارک

دختر       ماهه من سلام چون دختر کوچولومون حسابی شیطون شده و می ایسته و چهار دست وپا میره و خلاصه باید مدام تحت کنترل باشه کمتر فرصت می کنم ازش عکس بگیرم . دخترم حسابی دلبری میکنه و دل همه دوست و آشناها رو برده . اون من وباباش رو حسابی عاشق خودش کرده و از بودن با اون و لحظه های با دخترمون بودن  سیر نمی شیم و هر وقت محل کار هستیم دلتنگشیم. مامان رفته سرکار، مامانی منو حیاط نمی بره.میگه هوا سرده.منم پشت پنجره دارم جوجو ها و پیشی رو نگاه میکنم و منتظرم مامان از سرکار برگرده.   ...
17 اسفند 1393

نه ماهگیت مبارک

عشق یعنی خنده های کودکم                  عشق یعنی خونه ی گرم و پر محبتم!   مامان و عمه شادی موهامو کوتاه کردن خودشم پسرونه   خاله غزاله اومده با سلنا بازی می کنه.خیلی خوشحاله   بابایی کمک کن می خوام وایستم. ساعت 12 شب هستش و این شیطون خانم فعلا تمایلی به خواب ندارن. عاشق بازی کردن با سیم و جارو برقی هستش.   ...
17 بهمن 1393

هشت ماهگی واولین شب یلدا

دختر گلم ماهگیت مبارک.بالاخره من و سلنا کم کم داریم به دوری از هم عادت می کنیم.از سرکار که میام با شیطنت هایش ناهار می خورم .بابایی میاد خونه و بازی و بازی تا وقتی خوابش ببره.این روزها خیلی برام سخته .میام خونه کار خونه، غذای مخصوص سلنا، ناهار فردای خودمون و کارای دیگه... اینم عکسای زمستونی از سلنا و شب یلدا چند وقته سلنا سرماخورده هوا هم که سرد شده خوب نمیشه.مدام آب بینیش سرازیره و چشمش پف کرده.   ...
17 دی 1393

هفت ماهگیت مبارک

  بالاخره بعد از شش ماه مرخصی از این ماه رفتم سرکار.بازم کار و سختیهای زیادش. ولی ایندفعه فقط سختی کار نیست،دوری سلنا و بیتابی اونم هستش. هرروز گریه می کردم.اصلا از دلم نمیومد که دخترمو بزارم.البته پیشه مامانی می مونه.ولی به هر حال خیلی کوچولو هستش. اینم وقتی که من سرکار هستم و مامانی داره فرنی میده و تلفنی به من گزارش میدن.                                                این دخمل بلاچه وقتی می خواد بشینه پاهاشو میندازه رو هم. اینم نذریه آقاجونه.منم دارم کمک می کن...
17 آذر 1393

عزیزم شش ماهگیت مبارک

دختر   ماهه من دختر گلم سلنا داره حسابی خانوم میشه، میشینه . کلی بازی میکنه . غریبه میبینه و تو سینه من خودش رو از غریبه ها پنهون میکنه.یه کار جالبم داره می خواد بشینه ولی سختشه بزور سرشو بالا نگه می داره. مامی جون دلم میخواد بشینم.کمکم کن  با بابایی تصمیم گرفتیم بریم مسافرت قبل از اینکه مرخصی تموم شه کم کم داره شش ماه مرخصی مامان تموم میشه و از ماه بعد باید برم سرکار. و از سلنا جدا بشم. با بابایی رفتیم کلی برام پوشک خرید. ولی بازم زود تموم شد. ...
17 آبان 1393

پنج ماهگیت مبارک

مثل باد گذشت و سلنا ماهه شد. با خنده ها و قهقه هایش با نگاههای متعجب با سر و  صدای شیرین انگشت خوردنش با قان و قون کردن هاش و حتی گریه هاش و اشکهای مرواریدیش که از چشمهای خوشگلش میاد. همه و همه گذشت . صد ساله بشی عزیزم. کم کم روزای پاییزی هم داره از راه میرسه. مهرماهم اومدو هوا کم کم داره سرد میشه و باید از لباسهای لختی خداحافظی کرد. اینم سلنا و پارمیس جون که تازه از مدرسه رسیده. این عکس مثل عکسی که من از دوران بچگیم داشتم.اینجا سلنا دیگه خودش بر میگرده. کم کم داره نشستن و تمرین می کنه.می ترسم بیوفته نگهش داشتم. راستی سالگرد ازدواجمون رفتیم آتلیه.اونجا سلنا همش گری...
17 مهر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سلنا می باشد