هشت ماهگی واولین شب یلدا
دختر گلم
ماهگیت مبارک.بالاخره من و سلنا کم کم داریم به دوری از هم عادت می کنیم.از سرکار که میام با شیطنت هایش ناهار می خورم .بابایی میاد خونه و بازی و بازی تا وقتی خوابش ببره.این روزها خیلی برام سخته .میام خونه کار خونه، غذای مخصوص سلنا، ناهار فردای خودمون و کارای دیگه...



اینم عکسای زمستونی از سلنا و شب یلدا






چند وقته سلنا سرماخورده هوا هم که سرد شده خوب نمیشه.مدام آب بینیش سرازیره و چشمش پف کرده.


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

هشت ماهگی واولین شب یلدا
